خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





اولین معلم دیارخوبان استاد میرزامحبوب

    سلام :

           در7کیلومتری جاده ترانزیتی ماکو بازرگان روستای کوچکی است به نام سنگرجدااز دام فرهاد که به عنوان آثارباستانی دردامنه کوه غربی روستاجزء افتخارات سنگر می باشد درپایین دست این اثر باستانی رودخانه ای جاری بودبه سال1300تا1320درکناره شرقی رودخانه آسیاب آبی بود که باابتکار مردمتدین وقرآن خوانی که درکمال بی سوادی قرآن رااز غیب والطاف الهی می خواند به نام جباراودوپسر داشت به نامهای محبوب وايوب که پای درس قرآن پدرباسواد شده بودند مدتی از پای درس پدر بهره مند نشده بودند که پدر آسیاب آبی با قرآنش را به یادگار گذاشت و به دیارباقی شتافت. با رفتن پدرمسولیت محبوب به عنوان پسرارشدخانواده سنگین ترشد مسوليت مادر برادروخواهرانش بار سنگینی بود بردوش جوان بیست وچندساله ولید به لطف خدا روزهای سخت وغم پدر از محبوب مرد بزرگی ساخت بااجازه ودرخواست مادر و با گذر چندین کوچه عاشقی با خواستن هاونخواستن بالاخره ازدواج کردباازدواج مسوليت سنگین اش سنگین ترشد هرازگاهی قرآن پدر راباز می کردوبامرورکردن یادآوری خاطرات پای درس قرآن پدرسوره ای برای شادی روحش می خواند. سال1324غم فوت پدر از یک طرف وسنگینی مسوليت خانواده درفراق پدرازطرف دیگر وازدواج بارسنگینی بود که محبوب به عنوان پسرارشدخانواده متحمل شده بوددرغیاب پدر کنار دایی خود  به مزارعه کشاورزیشان سرمیکشید وهرازگاهی سری به آسیاب آبی پدر ميزد تاخاطرات دوران کودکی ونوجوانیش را مرور کندقرآن پدردرآسیاب روزهای پای درس قرآن را برایش تداعی میکرد و غم سنگینی تمام وجودش را فرا ميگرفت ولی با بوسیدن قرآن وخواندن آیه ای ازآن با یاد خدا شادی روح پدر غم را به فراموشی می سپرد آسیاب را با مرور خاطرات باپدرش می بست وراهی منزل می شد. دریکی ازروزهای آخرتابستان سال1324 زمانی که محبوب ازکمک کردن در جمع آوری محصولات کشاورزی آسوده شده بوددراندیشه خود برای آینده آرزوهای درازی ترسیم میکرد  بدون اینکه اطلاع داشته باشد درحال شکل گیری بودبااسب کهربه يادگار مانده ازپدر الطلوع به دستوردایی اش برای سرکشی به مزرعه راهی صحرا شدبعداز انجام ماموریت اش درراه برگشت سری به آسیاب زد اندکی نگذشته بود ازطرف کدخدای روستا پيغامي دریافت کرد که باید منزل کدخدا برود به همه چیزفکرمی کرد جزء این که آرزوهای آینده اش بااين پیغام گره خورده به همراه پیک کدخدا جلوخانه کدخدا رسید

            خیلی دل شوره داشت اسب کهریادگارپدرکه برایش ارزش رخش رستم راداشت جلودربست وبه رسم ادب یاالله گفت وواردحیاط کدخدا شددرحیاط چندتااسب با 10 نفرشتررادید که به نشخواربسته شده بودند دل شوره اش بیشتر وبيشتر شد کدخدا به استقبال اش آمد با چهره خندان کدخدا قوت قلب گرفت ولی هنوز دردلش غوغایی است وارداتاق شد به رسم ادب سلام کردچندنفر  غریبه به پایش بلندشدندبعدازدست دادن  پایین دست اتاق آستانه درنشست اندکی بعد دایی اش واردشدباديدن دایی قوت قلبش دوچندان شد، بگذارید محبوب وغریبه هاو دایی اش باکدخدا رادرخانه کدخدادرحال صحبت بگذاریم به دنبال سرنوشت محبوب درروستای علی نظر در15کیلو متری مرگنلرو13کیلومتری پلدشت برویم. ۱۵کیلومتری مرگنلرباگذر ازمرگن وکنارگذرقراجالو وبهلول آبادبه داش کرپی (پل سنگی) سمت راست داش کرپی جاده ای که به روستای علی نظر منتهی میشود به علت اینکه مطالب رافی البداهه وهمزمان ازحافظه ام مینویسم اشتباه املایی ودستوری و.....را برمن ببخشید

     

    روستای علینظر روستایی است که ترکیب جمعیت اش تقریباً ازدو     طایفه قراجالوها وحسن کندی ها وچند خانواده مستقل از دوطایفه تشکیل شده دیگر دعوای ساختمان با تدبیر بزرگ مردان روستا با کمک وهمراهی سادات پورناکی و زهر چشم ممدلک با محاصره خانه احمدآقا درساختمان فساد صیدو رنگ باخته طوری که قاعده بازی وهمسایگی رايا گرفته ونان شان رااز روی زانوان خودبه سفره منتقل کرده تا جایی که دست به سینه علی نظریها را سر سفره خود دعوت می کنندخرمنها درامان است آقا داداش هم ازخجالت دزددیلاق گوسفندان درسلاو درآمده ایل مشه مرتض ابراهیم پورودیگرییلاقی با گله گوسفندان شان ازییلاق برگشته اند وترکیب جمعیت روستا با برگشتن ییلاقی ها کامل شده چند روزی است بزرگان روستا متشکل از مشه مرتض ابراهیم پور -مشه یوسف افتخاری -مشه نبی ثریا زیر تک درخت نارون  برای برسی مشکلات روستا به شورمی نشینند بعداز جمع بندی به این نتیجه میرسند با کم آبی روستا ومشکلات دیگر میشود کنار آمدولی مشکل بی سوادی بچه هاراچکار کنیم هرروز که میگذرد این صحبت ومشورت زیر درخت نارون دهان به دهان می چرخدومشورت با نفرات بیشتر از خلیل زاده ها عبادی، اصغری، قربانی، الیاسی، باقری، آقازاده، تاوردیزاده، رسول نژاد اصغرزاده، سلیمانی، شیرزاده، ایمانزاده، فتح الهی، جمالی، قربان نژاد،قریشی جعفرزاده، حیدری، اکبری، ملازاده، قلیزاده، اژدری، اسماعیلی، امیری،  عظیم پور، وسیدها،و.....بالا ميگيرد وبا شور نشاط اهالی نتیجه شورا به تصویب میرسد الطلوع چند

     

    نفر با اسب وشتر راه ماکورا درپيش میگیرند ميهمانان کدخدا بزرگ مردان روستای علی نظر بودند که بعدازطی کردن 65 کیلومتر باشترها به ماکو رسیده بودند ودنبال میرزا(معلم)برای روستای شان می گشتند وبا پرس وجوبه روستای سنگرخانه کدخدا رسیده بودند با اولین سلام وعلیک علی نظری ها محبوب رامیرزا صدایش کردند(میرزا محبوب)لقب ميرزا مسوليت میرزا راسنگین ترکردقرارومداربا علی نظریها درخانه کدخدا گذاشته شد ومیرزامحبوب راهی خانه شان تا بامادر صلاح ومشورت بکنه بالاخره میرزا هرطوری شده مادر را راضی کردبا اثاثیه اندکی بارشترکردندمادرش پیش دایی شان می ماندمیرزا همراه عیال وخواهروبرادرش راهی دیار غربت می شوندعلینظریهاخوشحال وبااحترام اهل وعیال میرزا راسوار شترهاکرده وبابدرقه کدخدا واهالی سنگر ودعای خیر مادرکاروان میرزا به راه افتادبابه راه افتان کاروان وگریه مادر میرزا به خواهروبرادروعیالش روی شترهای دیگر نگاهی کردو غم غربت راباتمام وجود احساس کرد هرچه کاروان ازسنگر دورتر ميشد میرزانگاهی به پشت سرش میانداخت بانگرانی گذشته وآینده رامرورمیکردامانت مادر(خواهروبرادروعیالش)مسوليت سنگینی بودکه با یاددعای خير مادر به فراموشی می سپرد وباخودعهدمی بست که هم خودوامانت های مادروهم کاروان را باکوشش وتلاش درآينده به سر منزل مقصود برساند

     

    کاروان میرزا با ورود به داش ماکو میرزا بازنگمار وکوه های ماکو خداحافظی کرد باديدن سمبل شهرش قوت قلب گرفت وباخودزیرلب زمزمه کردآب زلال زنگمارباتمام زلالی جاريست پس درنگ جایز نیست باید جاری شدومثل کوههااستوارکاروان سالار را صدا زد وگفت سرعت کاروان رازیاد کنید باچشم کاروان سالارعزم میرزا برای رسیدن به سرمنزل مقصود بیشتر شد بالاخره کاروان منزل به منزل طی منازل یولاگلدی را پشت سر گذاشته درگرگ ومیشی غروب آفتاب به مرگنلر۱۵کیلو متری علی نظر میرسند غروب با تمام دل انگیز بودن احساس دلگیر بودن رادرانسان به وجود مياورد وبرای میرزا این دلگیری همراه با غم غربت ودل شوره بود دردل میرزا غوغایی است کاروان سالارکه مرددنیا دیده ای بود ازحال میرزا با خبرشده وبامشورت باهمراهان خودوباکسب اجازه ازمیرزا به علت تاریکی مطلق شب که به قول معروف چشم چشم را نمیدید وخستگی کاروان شترها را به صورت دایره وارخوابانده میرزاوهمراهان دردایره وسط شترها جهت درامان ماندن ازگزند حیوانات به استراحت می پردازند وعلی نظر یهادریک گوشه بيرون دایره شترها استراحت میکنند سپیده دم صبح با ستاره شفق وبا آواز خروس های مرگنلر جهت ادای نماز صبح بیدار می شوند بعداز خواندن نماز وخوردن لقمه ای نان پنیر کاروان به راه می افتد کاروان میرزا باگذر از آباد اجدای من یعنی قراجالووبهلول آباد که بیشترین سر گذشت   خدابيامرزایوب برادر میرزامحبوب آنجا اتفاق می افتد

     

    اذان ظهر با استقبال واشک شوق وتعجب اهالی روستای علی نظر وارد روستای علینظر میشود کاروان میرزا زمانی به روستای علی نظر میرسد که گله های گوسفندازییلاق برگشته اندوجمعیت روستا کامل است وخانواده های گله داران فارغ ازمشقات و سختیهای ییلاق وبزرگمردانی مانند مشه مرتض ومش ه نبی ثریا ومشه یوسف افتخاری مشه مختار الیاسی وازعبادی ها خلیل زاده ها قربانی اصغری رسول نژاد باقری و........ آینده رابه قدتدبیرشان دیده ومي خواهند آینده ای سرشار ازموفقیت درتاريخ روستای خود رقم بزنند قبل ازورود کاروان میرزا محل اسکان ومکتب خانه انتخاب شده وبا هماهنگی پیک سواری راجهت اطلاع روستاهای ملاکندی اروج ممد قوطان بهلوآباد و.....راهی میکنند بچه های قدونیم قد روستا های اطراف پای درس میرزا حاضرمی شوند شورونشاط خاصی درعلی نظر با شروع ب بسم الله درس میرزا بوجود آمده میرزا درس رابا(ب)بسم الله شروع کرده و خودرااینطور معرفی میکندمن محبوب عبدالله زاده هستم که پدران شما مرامیرزای روستای تان انتخاب کرده اند کمکم کنید تاآینده روشنی را برای شما رقم بزنیم ترکیب شاگردان میرزاازبچه های روستا های اطراف وعلی نظریهاوالبته ازخانواده های سرشناس پای درس مکتب خانه با فرازونشیب فراوان گذشت میرزاباشناخت ازبچه هااز روز اول روی خط بچه ها هم سخت گیری میکرد این سخت گیری باعث شده تمام علی نظر یها مثل خود میرزا خوش خط هستند  

     

    به آنجا رسیدیم که میرزا خودش را معرفی کرده وبرای شاگردان آینده روشنی رانوید میدهداولین روز های شروع درس میرزا شورونشاط خاصی روستا را دربرگرفته ازتمام روستا های اطراف برای تماشای مکتب خانه وشنیدن زمزمه درس میرزادورمکتب خانه جمع میشدند دیگر میرزا دل آشوب ندارد وراضی به رضای خدا وجدی درمیرزایی خودش در اولین روز های مکتب خانه یکی از شاگردان ميرزا بیقراری میکند میرزا علت را جویا میشود شاگردش توضیح میدهد ازروستای ملاکندی هستم صبحانه نخورده ام میرزا کلاس درس راتنفس میدهد ومیگه بچه هابعدازاین یک وقت تنفس میدهم دستمال نان وپنیر تان راحیاط مکتب خانه بازکنید وصبحانه تان را بخورید وبدین ترتیب 

     

    الف ب جیم جاجخ         میرزا تز اول بیز آجخ 

     

     ۷۰سال قبل توسط میرزا زنگ تنفس درمکتبخانه علینظر تعریف شد. هرروز صبح زود بچه هااز روستاهای دورونزدیک درمکتب خانه علی نظر پای درس میرزا حاضرمی شدند برادر میرزا(ایوب)هم جز شاگردان ميرزا بود میرزا( الف) تا( ی)رابه بچه ها یاد داده وگفت صبحانه تان راحیاط مکتب خانه میخورید وبرای نهارتان هم شعری یاد ميدم نزدیک ظهر بعداز اتمام درس تان میخوانید (الف ب جیم جاجخ   میرزا تز اول بیز آجخ) یعنی میرزا زودباش ماگوشنه ايم تعطیلی مکتب خانه میرزا همراه باخواندن این شعار شورخاصی به بچه هاميداد آوازه میرزا به تمام روستاهای اطراف رسیده بود ازتمام روستاهای خانواده های سرشناس بهمراه بچه های خود راهی علینظر می شدند تاکودکانشان از پای درس میرزا بهره مند شوند بگذارید میرزا را با شاگردانش درمکتبخانه پای درس تنها بگذاریم ویک رسم رسوم قدیمی ازروستای علی نظر جهت چگونگی پرداخت حقوق وحق الزحمه تعریف کنم

     

    مراسم عارافا(عید مرده گان)درعلی نظر درآخرین پنجشنبه سال مراسم خاصی درروستای علی نظر با نام (عارافا) برگزار میشدکه امروزه نیز باکمی تغییر اجرا می شود دراین روز ساعت ۹یا۱۰صبح ريش سفيدان ومردان روستا همراه با روحانی محل وجوانان پسر روستا همراه با حلوای اوماج که توسط زنان روستا برای خیرات مرده گانشان درست شده درمیدان روستا جمع شده وبه سوی قبرستان ده حرکت میکردند درراه مردان دیگر نیز به آنها ملحق شده تابه ورودی قبرستان میرسیدند سپس توقف کرده فاتحه ای نثارهمه مرده گان می کردند وبعد هر کس سرقبرمرده خود ميرفت وجوانان خیرات خود ازقبیل حلوا وخرما بین مردم پخش می کردند تافاتحه بخوانند بعداز اتمام خیرات دورهم جمع شده وبامشورت وتبادل نظر هم تصمیمات یک ساله اجراي امور ده را ميگرفتند ازقبیل  روحانی ؛ ؛جوار(آبیاری)؛سلمانی؛ وگاوچران (ناخرچی)؛خادم مسجد وانتخاب کدخداواجرت هر کدام را تعیین وهمه موظف میشدند که تابستان موقع برداشت محصول گندم ادا نمایندبعداز آمدن میرزا به علینظر حق التدریس ایشان دراین مراسم تعیین ميشد وهنگام اذان ظهر به خانه برمي گشتند وخانم ها بعد از ظهر این مراسم را انجام ميدادند البته اجرت میرزا خیلی فرق میکرد و علاوه از گندم گوسفند وپنیر وکره و........ گرمای الف ب زیم زبر  پای درس      میرزا ها برسرمای تا مغز استخوان سوز زمستان ۱۳۲۴ چیره گشته چله بزرگ روبه اتمام است چارچارها شروع شده (۴روز ازچله بزرگ و ۴روز از چله کوچک را که سردترین روزهای زمستان است درعلی نظر چارچار گویند) چله کوچک درحال اتمام بود میرزا دلتنگی وطنش راکرده بودوحال وهوای عید این دلتنگی رادوچندان کرده بود میرزا بامشه مرتض ومشه نبی ثریا ومشه یوسف افتخاری برای رفتن به سنگر مشورت کرد به علت دوری راه ونبود وسایل نقلیه قرار شد میرزا واهل بیت اش باکوچ گله گوسفندان به ییلاق اوایل تقریبا خرداد ماه به همراه ایل مشه مرتض راهی ماکوشوند عزت احترام میرزا وخانواده اش در علی نظر به حدی بود که درعروسی هاهمیشه اولین نفر دعوت میشدند وعلاوه برآن هرشب دعوتی میهمان شام یک خانواده علی نظری بودند وبچه ها هرروز هدایایی آز قبیل تخم مرغ وپنیر کوزه وکره ونون ساج نون محلی و.....راهی مکتبخانه میشدند میرزا رابا هدایایشان درمکتب خانه پای درس میرزا تنها بگذاریم راوی رسم عروسی درعلی نظرباشم درآن زمان قدیم درعروسی های علی نظررسم براین بود که خانواده داماد برای دعوت تازه دامادها وعروس هابه عروسی بادهل وسرنا دم درآنها ميرفتند تاباسازودهل آنهارابه عروسی بيارند ودرمسیر رفت بودند خانواده هايي که عزادار بودند نوازنده های دهل وسرنا به محض رسیدن دم درخانواده عزادار یک آهنگ بایاتی غمگین به احترام آنها می زدنند ودرواقع یک عرض ادب عذرخواهی خانواده عروس وداماد بود برای خانواده عزادار....... 

         همان سال چون میرزا هم تازه عروسی کرده بود باهمين رسم خانواده میرزا رابا ساز ودهل تا خانه داماد همراهی کردند دلتنگی میرزا برای سنگر با این عروسی به فراموشی سپرده شده وروز عارافا آخرین پنجشنبه سال فرامیرسد وميرزاهم با شرکت دراین مراسم به عنوان یکی از اشخاص شاخص روستا باهمراهی روحانی روستاوخواندن فاتحه برای اموات علینظر یهابایادپدرفاتحه ای هم شادی روح پدر میخواند وبا خواندن فاتحه آرامش خاصی میگیرد چهارشنبه سوری بارسیدنش نوید عید نوروز را ميداد مراسم چهارشنبه سوری خاطراتش رادرسنگر زنده کرد مراسم شال اندازی ازباجه پشت بام هاوروشن کردن آتش درپشت بامها ودیدوبازدید عید باتمام زیبایی خاصش وفرارسیدن سیزده بدروشروع دوباره پای درس میرزا بعد از عید نوروز باتمام شورونشاط ودیدوبازدید وچهارشنبه سوری سیزده بدرش احساس دلتنگی میرزا رااز بین نبرده ازسنگر هیچ خبري ندارد دل شوره خاص تمام وجود میرزا رادربرگرفته واين دلتنگی ونگرانی با نمایان شدن درچهره میرزا به خانواده منتقل شده ودلشوره آنها دو چندان ولی میرزا همچنان استواردروظیفه خودش بالاخره زمان گوچ ییلاقی ها فرا میرسد

     

              میرزا وخانواده اش خوشحال ومسرور شام میهمان مشه مرتض هستند وباهدایایی که اولیای شاگردانش از علی نظر وروستاهای اطراف آورده اندآماده برگشت بوطن الطلوع کوچ ایل مشه مرتض بهمراه میرزا وخانواده اش آغاز میشود مقصد گوچ بلندبهای شوط می باشدورساندن میرزا وخانواده اش به سنگر درنزدیکی  ییلاق چند نفر از ایل با گله راهی ییلاق میشوند مهرعلی پسر مشه مرتض با یک نفردیگر مسوليت رساندن میرزا وخانواده اش به سنگروبرگردان شترها به ییلاق کاروان میرزا با بزرگ مرد ایل خداحافظی   کرده به راه می افتد  

          منزل به منزل طی منازل کاروان به نزدیکی سنگر میرسد شور وحال خاصی توام با دل شوره وجود میرزا رادربرگرفته با ورود کاروان به سنگر استقبال غم باری توام با گریه وزاری از میرزاوهمراهان میرزا نشان از بروز حادثه غم باری رامیدهد میرزا مات ومبهوت زانوانش سست میشود ودراندیشه اش سوالات انبوه نکنه برای مادرم اتفاق افتاده  تمام استقبال کننده هارا مینگرند مادر رادربین جمعیت می بیند که چارقد سیاه برسردارد یک کمی آرام می گیرد ومدام سوال میکند ولی کسی دل ودماغ جواب دادن ندارد راستی خواهرم دوباره جمعیت رابرانداز میکنداز خواهرش وبچه های خواهرش خبری نیست خدایا چه اتفاقی افتاده به مادرش نزدیک میشودواين دیدارغم جدایی از پدر رابرایش تازه میکند سوال میکنه آنا چه اتفاقی افتاده ضجه های مادرش  همراه با بایاتی مرگ برعمق این فاجعه ای می افزاید میرزا ومادر درآغوش هم ضجه میزنند میرزا به جای خانه پدری به سوی خانه خواهرش میرود با ورود به حیاط دختر۳الی۴ساله خواهرش زانوهای میرزا رابغل میکند دایی پدرم، پدرم راکشتند واز آن طرف خواهرش باپسر۸الی۹ماه (فرامرز) دربغل ضجه کنان به برادرش میرسد ومیگه محبوب علی را کردها کشتند بچه ها يم یتیم ماند کاروان میرزا که نه بلکه کل سنگر می گريستند زمان به سرعت باد می گذشت میرزا به زادگاهش برگشته بود تاازمحبت علی نظر یها ومکتب خانه از شاگردانش از رسم ورسوم علی نظر برای مادرواقوام تعریف بکنه ولی غم ازدست دادن شوهر خواهر تمام حس وحال راازمیرزا گرفته بودو رسیدن زمان برگشت ایل مشه مرتض از ییلاق به علی نظر فکرش را مشغول کرده بود چون قرار گذاشته بودند باگوچ به علی نظر برگردند بگذريم خلاصه میرزا با تسلا به خود وتسلیم حکمت  خدایش خودرا باز می یابد وتمام سرگذشت راه وعلی نظر را برای کدخدا تعریف میکند شب اقوام میرزا خانه خواهرش جمع می شوندمیرزا از فرصت بدست آمده استفاده کرده خاطرات کاروان را ازابتداتابرگشت تعریف میکند ومیگه قراره با گوچ ایل مشه مرتض از ییلاق به قشلاق با ییلاقی ها به علی نظر باید بر گردیم میرزا از مادرش با توجه به پیش آمدن حادثه کسب تکلیف میکنه قرارومدارها گذاشته میشود تازمان برگشت ییلاقی ها زمانی نمانده ولی میرزا دل ودماغ هیچ کاری رانداره طوری که حتی آسیاب آبی هم نرفته :خلاصه میرزا روحیه خود را تا حدودی بدست آورده بود نزدیکی های صبح الطلوع با رعدوبرق آسمان باران  شدیدی باریدن گرفت وساعتی بعد سیل دررودخانه به راه افتادبافروکش کردن سیل میرزا سری به آسیاب زد آسیاب پراز سیل شده بود وسنگ آسیاب که بعداز آسیابانش توان چرخيدن نداشت درلابلای گل ولای سیلاب مدفون گشته بود وبا شروع مسیر جدیدی درزندگی میرزا آسیاب آبی جباربه تاریخ پیوست ودرگذرزمان از یادها فراموش گردیدهرروز که میگذرد به گوچ ییلاقی هاازییلاق به روستا نزدیک میشویم ومیرزا آماده هجرتی دیگرمیرزا به همراه ییلاقی ها به علینظر بر میگردد شاگردان ميرزا زیادتر شده وحالا خان کردهای پیله سوار (روستایی باترکیب مردمان کردازطایفه شیخ کانلو درجنوب علینظر) بافرستادن تحفه وهدایایی میرزا رادعوت میکند میرزا بعداز رسیدن باگوچ ییلاقی ها این دفعه مشه مرتض میرزا را متقاعد میکندکه درحیاط آنها اسکان یابد اسکان قبلی میرزا در اتاق های بغلی مکتبخانه بود باز شروع دوباره با الف ب زیم زبر وباقی قضایا تا عید نوروز ۱۳۲۶میرزا از یک موضوعي هم خوشحال است وهم نگران ای کاش مادرم این جا بود موضوعی که هم میرزا را خشنود کرده وهم نگران چيه دریکی ازروزهای پای درس مکتبخانه سال ۱۳۲۶ برای میرزا مژدگانی میارند که میرزا صاحب یک پسر شده میرزا از خدای خود شاکر است که درنبود مادرش که قابله (ماما)متبحری بوده پسرش سالم بدنيا آمده اسم بچه راابوطالب میگذارند وابوطالب می شود عزیز دردانه خانواده وعلینظریها به مبارکی تولد میرزازاده ابوطالب از روستای پیله سوارازطرف شیخ کانلو ها واز روستاهای بهلوآباد ملاکندی کوطان وعلینظر و.......هدایایی از قبیل گوسفندبرای میرزا فرستاده می شود وحالا درمکتب خانه ودرخانواده میرزا شورونشاط موج می زند میرزا هدایایی که فرستاده بودند(گوسفندان) راباگله گوسفندان مشه مرتض همراه کرد گوسفندانی که شیخ کانلو فرستاده بودند میرزا رابه فکر واداشت چون ازپیله سوار کسی شاگردمیرزا نبود از خدابيامرز مشه یوسف افتخاری سوال میکنه ایشان توضیح میدهند

     

    که ماراواسطه قرار دادند که زمان ییلاق بعداز تعطیلی مکتبخانه علینظر درییلاق برای بچه های آنها راتدریس کنی وبدین گونه بود که میرزا تدریس را ییلاقی قشلاقی کرده بود چندسالی بدین گونه گذشت و علینظر شده بودمهد علم در بین روستاهای همجوار با تدبیر بزرگ مردانی چون مشه مرتض مشه یوسف افتخاری ومشه نبی ثریا با همکاری اهالی از شاگردان ميرزا میتوان از پسران افتخاری وپسران مشه مرتض ابراهیم پورومشه نبی ثریا از سلیمانی ها خدا بيامرز عباس شکر، مجنون الیاسی مشهدی سیفعلی خلیل زاده -عزیز ثریا  -محمد اضغری -مجید یونس -حمیدحسن نژاد-مشهدی محمد وعلی قلی نژاد-اوجاق اصغری-قربانی ها-عبادی ها باقری هاو....... واگر بزرگان روستا کمک کنند شاگردان دیگر میرزا رابشناسیم من چند نفر دیگر را میشناسم ولی اسم فامیلی شان را بلد نيستم حتی سال ۱۳۴۹ اول ابتدایی بودم یک هم کلاسی از ملاکندی داشتم با اجازه پدر ومادرم بعداز تعطیلی مدرسه (ملاکندی مدرسه نداشت علینظر مدرسه میامدند) رفتم ملاکندی پدرش ازمیرزا وخاطرات آن زمان گفتند فهمیدم از شاگردان ميرزا بوده عن نظر(علی نظر)با کوله باری از جوان تحصیل کرده باسواد وارد دهه ۳۰شده وبامشورت میرزا و مشه نبی ثریا ومشه یوسف افتخاری، مشه مرتض ابراهیم پور طرح احداث مدرسه دراندیشه مشه نبی شکل می گیره میرزابعد از چندسال میرزای درعن نظر ودرییلاق برای کردهای پیله سوار درفکر نقل مکان به بهلوآباد میشود حالا کم کم وسایل نقلیه هم تاحدودی کم وبيش هفته ای چند تایی از جاده خاکی مرگن عرب با گردوخاکی که از خود بجا می گذارد واز عن نظر پیداست میگذرد میرزا به بهلوآباد نقل مکان میکند پای درس اش را بهلوآباد برقرار میکندوبه عن نظر هم رفت آمد دارد خواهرش با یکی از جوانان طایفه قراجالوها ازدواج می کند ودرعن نظر می ماندوفکر اندیشه مشه نبی ثریا به عمل می رسد وکلنگ احداث مدرسه عن نظر با شور وشوق اهالی درزمین چسبیده به خانه ثریاها به زمین زده می شود ومردان بزرگ آینده رابه قد تدبیر شان می بینند وبا فکر وانديشه انديشمندانه افتخاری دیگر در تاریخ روستای خود رقم می زنندچند سالی طول میکشد وبالاخره ثمره فکروانديشه وزحمت شان که از زیر تک درخت نارون میدان روستا شروع شده بودباتکمیل مدرسه به بار می نشیند وبا تحولات اجتماعی وبهبود وسایل نقلیه پای نسل دوم معلمان از تغییر عنوان میرزا به آموزگاربه عن نظر باز می شود

     

     ادامه دارد...............


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میرزا ,خانه ,روستا ,کاروان ,مرتض ,روستای ,کاروان میرزا ,مکتب خانه ,شاگردان ميرزا ,یوسف افتخاری ,میرزا وخانواده ,وجود میرزا رادربرگرفته ,
    اولین معلم دیارخوبان استاد میرزامحبوب

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده